... امروز: چهارشنبه - 16 اردیبهشت - 1405
جامعه 15 اردیبهشت 1405 - 5:41 ب.ظ زمان تقریبی مطالعه: 0 دقیقه
کپی شد!
0

از میناب تا قلب ایران/ ماکان، پرچم‌دار نسل محیط‌یاران

به گزارش پایگاه خبری راه وطن به نقل از ایرنا ماکان در میان دود و آتش مدرسه میناب ناپدید شد،آخرین بوسه‌هایش را با دست برای مادر فرستاد و رفت، کسی نمی‌دانست آن صبح، پایان قصه کودکی است که عاشق درختان و حیوانات بود، اویی که در مدت عمر کوتاهش همواره یاریگر و حامی محیط‌زیست بود، رفت اما نامش ماند تا به فریادی برای زندگی تبدیل شود، فریادی که امروز در قالب «ماموریت ماکان» دانش‌آموزان را به ایستادگی برای حفظ طبیعت و آینده‌ای پاک فرا می‌خواند.

آن روز هم مانند روزهای گذشته با کش و قوس فراوان بیدار شد، دلش نمی خواست رختخواب گرم و نرمش را رها کند و به مدرسه برود، دوباره چشمانش را روی هم گذاشت، مادر که در حال اتو کشیدن لباس هایش بود صدا زد ماکان بلند شو ، مدرسه ات دیر شد، همزمان با صدای مهربان مادر ناگهان یادش آمد که امروز ورزش دارند و قرار است با همکلاسی هایش مسابقه فوتبال برگزار کنند، به تندی بلند شد، صورتش را شست، لباسهای اتوکشیده اش را پوشید، عادت نداشت که در خانه صبحانه بخورد اما آن روز احساس گرسنگی کرد، مادر چند لقمه به او داد، یک لقمه بزرگتر هم برایش درست کرد تا در مدرسه بخورد.

مادر را آغوش گرفت و بوسید، دست برادر بزرگترش را گرفت تا به مدرسه برود، در فاصله ای که برادر موتورش را روشن کند ماکان با دست چند بوسه برای مادر فرستاد، مادر نمی دانست که این آخرین بوسه هایی است که از پسرش دریافت می کند، در آن زمان باد واسطه میان مادر و پسر بود، ماکان سوار شد و رفت به سوی سرنوشتی که تقدیر برایش رقم زده بود.

روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ بود ، ماکان وارد مدرسه شد، به کلاس رفت و برای زنگ ورزش بی قراری می کرد، بالاخره زمان موعود فرا رسید به حیاط مدرسه رفتند، بازی شروع شد گرماگرم بازی بودند که ناگهان صدایی مهیب شنیده شد، همه جا تاریک و پر از گرد و خاک شد، بمب بود که بر سرشان فرود می آمد، فریادها به هوا برخاست، پیکرهای خونی در گوشه گوشه مدرسه دیده می شد، از آن روز به بعد دیگر خبری از ماکان ۷ ساله نشد، گویی در باد گم شده است، والدینش، تیم های امدادی و دوستانش وجب به وجب مدرسه ای که دیگر جز خرابه ای بیش نیست را گشتند تا شاید اثری از این بچه بیابند، نشد که نشد، حالا از ماکان، نه نشانی در خاک مانده و نه در آوار ، جز خاطره‌ای که به نهالی برای آینده تبدیل شده است.

حالا دیگر ماکان دانش آموز شجره طیبه میناب تنها مفقودالاثر این حادثه معرفی شده است به طوری که بعد از گذشت ۶۸ روز فقط یک لنگه کفش از ماکان یافت شده است، تست های دی ان ای همه منفی بودند، جالب اینکه روزی که ماکان آسمانی شد روز تولدش بود بنابراین دیگر شمعی برای تولدش روشن نشد بلکه از آن روز به بعد وجود والدینش مانند شمع در حال آب شدن است تا شاید اثری از پسر کوچکشان پیدا شود.

در میانه روزهای تلخ و پرالتهاب ماه های گذشته ، نام ماکان در میان شهدای دانش‌آموز قلب‌ها را به درد می آورد، چون بعد از بمباران و خرابی مدرسه هیچ اثری از این کودک بر جای نمانده است، همان صبح ۹ اسفند آخرین باری بود که مادر پسرش را در آغوش گرفت و بویش کرد، الان فقط عطر تنش در خانه باقی مانده است.

در دل هر شهر، هر روستایی و هر محله‌ای، جوانانی هستند که با نگاهی پر امید به آینده می‌نگرند و دست‌هایشان را برای ساختن دنیایی بهتر به کار می‌گیرند، ماکان هم یکی از آنها بود، او نه تنها به علم و دانش و حتی ورزش علاقه‌مند بود، بلکه به طبیعت و محیط زیست عشق عمیقی داشت. داستان او، امروز به یادمان می‌ماند تا ما را به تفکر، همدلی و ایستادگی در برابر خشونت دعوت کند.

ماکان ۲ سالی بود که تمرینات ژیمناستیک انجام می داد، علاقه زیادی به این ورزش داشت، با آن سن کمی که داشت اما عاشق طبیعت بود، دوستدار محیط زیست بود و برای حفاظت از آن تلاش می کرد، از همان کودکی با گوشه‌ای از شهرشان که پر از درخت، باغ‌ و جریان‌های آب زلال بود، پیوند عمیقی برقرار کرده بود، او با اشتیاق درباره حفاظت از جنگل‌ها، صرفه‌جویی در مصرف آب، اهمیت بازیافت و حفظ جان حیوانات صحبت می کرد، ماکان محیط یار بود و دوستانش را هم به انجام کارهای محیط زیستی تشویق می کرد.

او همیشه با لبخند بر لب و زبان شیرین کودکانه اش می گفت که باید حیوانات را دوست داشته باشیم ، شاخه ها را نشکنیم، در طبیعت زباله نیندازیم، او آینده ای دلنشین و روشن برای محیط زیست کشور بود، اما در یک روز که امید و شور کودکی در دل همه دانش‌آموزان می‌درخشید، صدای انفجارهای ناگوار مدرسه میناب، فضا را به کابوس تبدیل کرد، بمباران ناگهانی که هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد، نه تنها دیوارهای مدرسه، بلکه قلب‌های هزاران خانواده را به‌سختی شکست.

ماکان در همان لحظه گویی در میان دود و آتش گم شد، و هنوز اثری از جسم ظریفش نیست، گویی می خواست مرگش هم باری برای طبیعت به همراه نداشته باشد، پدر و مادرش هنوز صدای خنده پسر کوچکشان را به یاد می آورند، با اشک و درد به عکسش نگاه می کنند که لبخند بر لب دارد، مادر لباسش را در آغوش می فشارد تا شاید تن فرزندش را حس کند، اما این درد است که در درونش زبانه می کشد و با صدای ناله ای مانند اشک بر گونه ها جاری می شود.

نویسنده
رضا شکوری
مدیر مسئول پایگاه خبری راه وطن
مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی فحش و افترا به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • موارد درگیری با کاربران در پاسخ به نظرات دیگر کاربران پذیرفته نمی‌شود.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *